امروز بالاخره قلکم رو شکستم
میخوام با نصف پولش نازتو بخرم
و با نصف دیگه اش مداد رنگى بخرم نازتو بکشم

دیگربازی بس است، بیا شمشیرها راکناربگذاریم...
دستهایمان رابشوییم وچیزی بخوریم...
اماچرادستهای توخونیست وپشت من میسوزد؟!

یه جایی باید دست آدماروبکشی و نگهشون داری...
صورتشونو میون دستات محکم بگیری و بهشون بگی:
“ببین دوست دارم

درد عشقی کشیدم که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگذیده ام که مپرس
انچنان در هوای خاک دهش
میرود آب دیده ام که مپرس

یکی هس تو قلبم...
که هرشب واسه اون مینویسمو اون خوابه...
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه...
"مرتضی پاشایی" بزن به افتخارش...