توآمدی ازجنس نور
ازجنس زیبای بلور
توآمدی وروزشد
هرچه نبوده /بودشد
باتومن عاشق ترشدم
بازندگی همراه شدم
تقدیم به کودک هجده ماهه ام

دیروز با ی دسته گل اومده بود به دیدنم با ی نگاه مهربون. همون نگاهی که سالها ارزوشو داشتم و از من دریغ می کرد. گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم.
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.

تو رفتی بعد تو حالم
ی حالی مثل مردن بود
تو هم تنها شدی اما
کجا حالت مثل من بود..

تو اتاقم کنار پنجره نشستم و دارم به بارون نگاه میکنم<بارون خدا در برابر بارون چشمای من هیچه، آخه عشقم شده بزرگترین مشکل زندگیم.

بغضهای مرطوب مراباورکن این باران نیست که میبارد صدای خسته ی قلب من است که از چشمان اسمان بیرون میریزد.....

من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم
یا که از نسل گلی هرز میان کوهم
تو هم آن آدمک چوبی پیمان شکنی
که فقط لایق آتش زدنی!

قسمت اول
حیف از نقش خیالی که توهم شده است/فرش تا عرش لگد خورده ی مردم شده است/زندگی علی عالی ست، ولی در این بین/حال من مثل درختی است که هیزم شده است!

از عجایب عشق است
که تنها همان آغوشی آرامت میکند
که
دلت را به درد آورده