چطور باور کنم دلت با من است!؟؟؟؟
هر چند باور نمیکنم با من نیست.... <

دل فروشی
گفتمش دل می خری؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستانش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

میخواهم راحت باشم...
بی جسارت و بی خجالت...
در جواب چه خبرها؟
چشمانم را ببندم و بگویم:
عاشقی...

شبای بی تو غم انگیزه
فقط خوبه که پاییزه
دلم گرمه به نقاشی
فقط کاشکی تو هم باشی
کجایی عشق رویاهام
کجایی واقعا تنهام

تا بی نهایت...
یعنی تا همان جا که حتی دو خط موازی هم به هم میرسند...
نه فراموش میشوی...
نه یادت از ذهنم میره...
نه حتی ذره ای از عشقم به تو کم میشه...!!!

شبی از پشت یک تنهائی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
آری می دانستم و می دانم، این باغ قشنگ رویایی
شاید، شاید تو را برای مدتی از من جدا سازد
ولی باز هم دعا کردم دعا کردم

دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد، خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ، اهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به اهنگ او خو گرفت که اهنگ خودرا فراموش کرد....

یه پلاک..... که بیرون زده از دل خاک
روی اون....... اسمیه از یه جوون